قهوه ی شور

احساسات ِ مستندِ من...!

  چند روز پیش خواهرم دفتر انشای دوران راهنماییم رو توی وسائلش پیدا کرد. به کلی انشاهام و نوشته هام یادم رفته بود. بعد از خوندنشون کلی خندیدم....یکی از انشاهام رو میذارم...شاید جالب باشه... موضوع انشا:قاصدک خیال "در میان تلألؤ دریا، در میان درخشندگی خورشید، در میان طوفندگی باد، در میان بارش باران،در میان غرش های ابر و خلاصه در آسمانها قاصدک خیالم گمگشته و سرگردان است. در پی آرزویی است دست نیافتنی. در پی رؤیایی دور از دسترس، در پی علاقه های پوچ و بی معنی و در پی هدفی نادیدنی. مدام می گردد. پرواز می کند.تا روزی که خیالم بال و پر واقعی را به قاصدک کوچکم بدهد. تا روزی که قاصدکم آنقدر بزرگ شده باشد که تبدیل به پیک خوش خبر شود. تبدیل به پیک آرزوها شود. دیگر قاصدک خیال نباشد. دیگر در عالم رویا پرواز نکند. دیگر چشم بسته اسیر خیال نشود. دیگر شوق پروازش او را مانند باد به هر جایی نبرد. روزی برسد که قاصدک قاصد و خیال خیالک شود. روزی برسد که خیال اسیر قاصد خوش خبر و بد خبر ذهنم باشد. افسوس!!اما آنروز دور است. آنقدر دور که دسترسی به آن غیر ممکن است و هیچ کاری هم نمی شود کرد."

**پ.ن1: فکر کنم اون زمونا من افسرده و ناامید بود. شایدم اسکیزوفرنی داشتم، حالا اسکیزو فرنی نه ولی اسکیزوکاچی رو حتما" داشتم(دی:)

**پ.ن2:فکر کنم این انشا مال سال 1381 زمانی که من 14 سالم بود باشه...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 16:51 توسط اِمِل| |